X
تبلیغات
رایتل

بازگشت(فرار به عقب!)

یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:54 ب.ظ

بفرمایید آرامش! 

 

می خوام فرار کنم. از آدم نما ها. از تمدن ساختگی . از فریب از....

برم یه دهکده دور افتاده چهار فصل که هیچ ماشین و ابزار نوینی بهش راه پیدا نکرده باشه. فقط یه خط اینترنت بهم بدن تا با رایانه ام بر تمدن مصنوعی بشر از دور اشراف داشته باشم(مثل خدا!). هر از گاهی هم برم شهرای اطراف یه سری بزنم و زود از کارم پشیمون بشم و برگردم همون بهشتی که بودم!!

یه منطقه نیمه کوهستانی که هواش نه شرجی باشه نه گرم و خشک. خونه هاش بیشتر از طبقه همکف نداشته باشن. هیچ دیوار سیمانی جلو چشم اندازها رو نگرفته باشه. هر روز صبح زود قبل از طلوع آفتاب با بقیه اهالی بریم کار دست جمعی تو مزارع.

چون شبا قبل از ساعت 9 همه خوابند کسی با خواب سحرگاهی میونه ای نداره. بساط چایی و ناهار رو هم باخودمون می بریم و تا بعد از ظهر کار می کنیم.  

امروز درست کردن ناهار با منه. یه ناهار ساده و بهشتی! سیب زمینی هایی که بدون قابلمه و ... توی آتیش پخته شدن. (فکر نکنین کار ساده ایه ها....؟! وقتی سیب زمینی هارو به زغال تبدیل کردین بهتون ثابت میشه!!)

میرم چشمه بالای مزرعه و با کتری پر آب حیات بر میگردم. آبی با دمای زیر 5 درجه. نسیم خنکی از کوههای بالادست چشمه به سمت آبادی میوزه. کوههایی که تا وسطای تابستون هم برف دارن. کوههایی که انگار با آدم حرف میزنن. اهالی برای هر کدوم از اونا یه اسمی انتخاب کردن. اصلا هر جایی رو که نیگا می کنی انگار زندس و باهات حرف میزنه. زندگی از همه جا میباره.  

کتری سیاه شده از دود رو وسط پشته کوچیک هیزما میذارم. بوی دود و زغال همه جا پخش میشه. به این میگن دود! آدم باهاش کیف میکنه! تا آب جوش بیاد بر میگردم پیش بقیه. هر از گاهی هم برای رفع خستگی نگاهی به دیوار سبز صنوبرهای مشرف به مزرعه میندازم. انگار کنار هم صف کشیدن و خبردار واستادن. اما با هر وزش نسیمی هماهنگ با هم برامون دست تکون میدن. یه کلاغ هم خودشو به زور روی یکی از شاخه ها که تا کمر خم شده محکم نگه داشته و از اون بالا محوطه رو دید میزنه. خیلی سعی میکنه با وزش هر باد تعادلش رو حفظ کنه. از اینکه کسی نمی تونه اونو از صنوبر جدا کنه حتما خیلی خوشحاله. اینو از نگاهش میشه فهمید.

تو راه برگشت به پیرمرد، پیرزنهایی که تو آفتاب کم جون عصرگاهی، نشسته اند و با نگاه متبسمشون ازمون استقبال میکنن سلام بدیم و اونا با دلگرمی و سرزندگی جوابمونو  همراه دعای خیر و برکت بدن.

نظرات (4)
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:41 ب.ظ
سلام
اون "مثل خدا" واقعا جالب بود...هرچی بهش فکر میکنم بیشتر به نظر جالب میشه...
سیب زمینی درست کردن با آتیش رو میدونم که خیلی سخته ولی خیلی با حاله
این چیزایی که گفتی قشنگه ولی نمیدونم به نظر بعد از یه مدتی آدم دلتنگ بشه!دلتنگ این زندگی ها مسخره!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
آره درست کردن سیب زمینی خیلی حال میده...اِ.اِ.اِ..انگار بوی سوختنی میاد!
برا دلتنگی هم میتونی هر از گاهی بری تو شهرای اطراف و بعد پشیمون شی و برگردی!!
دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:47 ب.ظ
سلام
من هم دوست دارم همین کارها را بکنم با یک تفاوت
در این مسیر با دوستانی باشم که از ته قلب دوستشان دارم و از ته دل ساعت ها بخندم
و گاهی هم با خودم تنها بشوم به گونه ای که هیچ کس نباشه و با تمام وجود گریه کنم
و این آخر آرزوی من است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
نهایت آرزو...
فکر نمیکردم زمانی در نهایت آرزو بوده باشم...
پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 05:34 ب.ظ
سلام من اومدم!
این چاییه چه خوشرنگه. اون زغال قرمز رنگ هم بدجور چشمک میزنه...میخوام هم چایی و هم زغالو بخورم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام!
امتحانات چطور بود؟پکیدی یا پکوندی؟!
قابلتو نداره همش متعلق به خودته!
منم وسوسه کردی زغالو بچشم!
پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 11:39 ب.ظ
متن قشنگی بود.دلم هوای یه همچون حال و هوایی رو کرد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است