X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

گریه مال مرد نیست؟!(از تیمارستان تا بیمارستان۱)

پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 06:53 ب.ظ

 گِرستنْش درمان بود لاجرم 

 

دقیق نمی دونم چند سالشه. بین 20 تا 30 سال. قد بلند، چهار شونه. هیکلش طوری بود که بعضی از بچه ها بهش میگفتن سرباز آمریکایی! اونقدر هم بند دین و اخلاق بود که یه عده دیگه بهش می گفتن حاجی! همه جور آدمی باهاش حال میکرد. مرد محکمی بود اونقدر که هر چیزی اراده میکرد بهش میرسید. همه جوره میتونستی روش حساب کنی...واسه همینها بود که مریداش روز به روز زیادتر میشدن. بچه که بودیم و هنوز این بازیهای کامپیوتری باب نشده بود، جمعمون میکرد برامون کتاب میخوند.(اونایی که اینکارن، میدونن جمع کردن یه مشت بچه شروشور برای کتابخونی کار حضرت فیله!) از اینکه گذرش افتاده بود بیمارستان جا خوردم.
دکترا گفتن از فشار عصبیه! به قول اون دختره که به عنوان "همراه بیمار" کنار تختش ایستاده بود: "از جوش بیخودیه!"
تا حالا اینطور ندیده بودمش. داشت مثل یه بچه یه ساله گریه میکرد! چشای قرمزش شدت سردردشو نشون میداد. تنها راه نجاتش از اون اوضاع،آرامبخشهایی بود که براش تجویز کرده بودن.
روند گریه هاش سینوسی بود. وقتی گریه هاش کم می شد یه جمله ای می گفت و دوباره روند صعودی می گرفت. و مدام این جمله ها تکرار میشد...: "من چقدر بدبختم!" 

حتما الان به فلسفه زندگیش فکر میکنه...اینکه چرا بهتر عمل نکرده ... باید چیکار میکرد که نکرده...اینکه شرمنده اوناییه که با کمترین توقع بهترین عملکردهارو دارن ...چرا یه عده که مثل ساعت کار میکنن اوضاعشون اونطوریه؟ اونوقت یه مشت مفت خور...  

سردردش شدت که میگرفت بیشتر گریه می کرد...انگار یاد یه چیزایی می افتاد.یاد کاری که با شرکت دولتیXXXداشت ...چقدر دوندگی کرد. از اینجا به اونجا از این استان به اون استان....اونهم نه یه بار دوبار..اما مسئول مربوطه دست آخر سطل آب سرد رو ریخت روش. به راحتی کسی رو که شاید 5 شبانه روز بی غذایی و بی خوابی کشیده بود رو با جوابش له کرد.یاد آدمایی که جلو چشم هم به هم دروغ میگن. یاد حمایتهای همه جانبه از تولیداتی مثل پراید و ...که پرونده های سنگینی هم دارن. یاد نخبه هایی که نبودشان به از بودشان است. یاد نخبه هایی که نیستند ولی هستند! یاد...
انصافا من جاش بودم خیلی وقت پیش ترها کم میاوردم!(شاید اصطلاح کم آوردن در مورد اونا درست نباشه اما به هر حال جسم آدم که با آدم تعارف نداره) آره اگه من هم اینهمه رانت و "رشوه های با کلاس" و کارشکنی و ظلم و ناحقی و بی شرفی رو میدیدم...
اما در کل بیخیال! اینا جوش بی خودیه!

 

پی نوشت:
به قول استاد فردوسی: «کسی را که دردل بود درد وغم// گِرستنْش درمان بود لاجرم»
و مولانا: «چون خـدا خواهد که‌‌مان یاری دهد// میل بنده جانب زاری دهد»

نظرات (2)
پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 10:29 ب.ظ
به قول خودت:"بیخیال! اینا جوش بی خودیه!"
امیدوارم سرباز آمریکایی تون هرچه زودتر بی خیال بشه...
و البته احسان خواجه امیری هم یه ترانه داره که میگه:"گریه نمیکنم نه اینکه سنگم...گریه غرورمو به هم میزنه...مرد برای هضم دلتنگی هاش ...گریه نمیکنه قدم میزنه"
امتیاز: 0 0
پاسخ:
(آیکن: یه نفر که داره نظر میخونه و لذت میبره!)
جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 08:47 ب.ظ
سلام
من نمیدونم ریشه این جمله چگونه است که گریه مال مرد نیست.
من این جمله را قبول ندارم.
خودم هم خیلی وقت ها گریه می کنم. البته مثل بچه های یک ساله گریه نمی کنم. مثل مردها ۳۶ ساله گریه می کنم.
اما در ارتباط با متن
:
مهم نیست چند بار زمین خورده‌ایم
مهم آن است که چند بار از زمین خوردن پا شده ایم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ما هم قبول نداریم...
در ادامه!:
باهات موافقم.البته اگه پایی مونده باشه!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است