X
تبلیغات
رایتل

خواب و بیداری

شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 10:27 ق.ظ

 

!!!I think i dont know!!!

 

با چشای خمار از خستگی و خواب، سعی کردم به یاد بیارم کجام!  

آهان! تو اتوبوسم ...! دارم میرم مرخصی...!  

صدایی بچه گانه، به طرز بدی از خواب بیدارم کرد. از اون احساسهایی که شاید بهشون میگیم عذاب وجدان ! 

 -"شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره..." 

صدا از صندلی پشت سرم میومد. نهایتا، ۴ سالش بود. همونی بود که موقع سوار شدن، به جای آقای راننده،  به آقای پلیس سلام کرده بود... 

-"آقا پلیسه زرنگه..."

جون مامانت، دیگه نخون ! آبرومون رفت ! آقا پلیسه الان بیدار نیس!  

خیلی وقته که خوابه... 

 

پی نوشت: 

بچه ها، شایسته احترام اند! خیلی زیاد.

نظرات (3)
یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 09:33 ق.ظ
ممنون که منت گذاشتین و به وبلاگم سر زدین.
راستی این اصطلاح نوستالوزیک که گفتین یعنی چه؟ یعنی یادآوری گذشته اونم با حس غربت مگه نه؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام!
بابت نظرتون ممنون....

(احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیت‌های گذشته...)
یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 04:26 ب.ظ
خُ میزدی تو سرش تا قشنگ احترام گذاشته باشی دیگه ((: اسمایلی یک سادیسم دار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون موقع فقط به شرمندگی فکر میکردم...
دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 03:09 ق.ظ
سلام
آقا اول از همه یه عالمه ازتون ممنونم که به من سرزدید و با حضورتون بنده رو بسیار شاد و مسرور فرمودید...

خیلی جالب بود!!درست همون موقع که شما میخواستین بخوابین اون بچه این شعره رو میخونه!!

من فقط اینو میدونم که با بچه باید با زبون کودکی و مهربانی حرف زد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
بسیار ممنون که به ماهم سر زدین...(گل)
اوضاع جالبتر (بدتر) از این بوده...! اون بااون شعر منو از خواب بیدار کرده بود و تو حالت خماری که داشتم ادامه شعر رو واسم میخوند(من ردیف جلو اتوبوس تو زاویه دید همه بودم!)

بدبختی اینجاس که آدم بزرگا زبون بچگی بلد نیستن...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است