X
تبلیغات
رایتل

اما نگاهت...

دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 06:22 ب.ظ

 

راز اون نگاهها...

خیابون امن و امان بود و صداهای همیشگیش برای ما عادی.
صدای بوسه ای آبدار، کنجکاوم کرد. دنبال صدا 120 درجه به راست چرخیدم. مردی با چهره ای آفتاب سوخته که چروکهای روی صورتش سنش رو یه ده سالی بالاتر نشون میداد.  

 بچه به بقل  به سمت پیاده رو از ما دور میشد. و بچه که صورتش رو کامل به جناح مخالف (یعنی به سمت ما) برگردونده بود و تو چشام ذل زده بود. هیچ علاقه و لذتی ناشی از بوسه تو چهرش دیده نمی شد.

 و پدری(اصطلاحا) که  دست راستش (با موهای زیاد و رگهای متورم و بیرون زده) رو آورده بود بالا و پک عمیقی به سیگارش میزد! 

بچه تا انتهای خیابون نگاه معنی دارشو از ما بر نداشت...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است