X
تبلیغات
رایتل

انتظارشیرین

سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1389 ساعت 07:31 ب.ظ

 

آن دستهای..

ازساعت 6:30 بامداد تا الان اینجام. سوز سرما تا مغز استخون آدم نفوذ میکنه.

 از 7:30 تا الان منتظرتم. ذل زدم به انتهای پیاده رو که تو افق یه نقطه صورتی رنگ پیدا بشه. 

بلاخره پیدات شد. ذوق کردم. اون نقطه صورتی رنگ نزدیک و نزدیکترمیشه. تو با اون لباس صورتی رنگ قابل تشخیص میشی.
تعداد قدمهاتو میشمرم. قدمهات مثل ضربان قلبم سریع و سریعتر میشه.
 نزدیکتر که میرسی رومو بر میگردونم تا اولین دیدارمون ناگهانی جلوه کنه.
نگاهم به تو نیست ولی گام هاتو حس میکنم. بهم میرسی. می ایستی. منتظری من رومو برگردونم به طرفت. کمی تامل میکنی و بعد صدام میکنی "آقای..."!
من که خودمو زدم به کوچه علی چپ، برمیگردم. سلام اونو جواب میدم.- سلامی که هرگز داده نشده بود!! - بعد از سلام، با لبخند بهت میگم "بفرمایین".
و تو دستای گرمتو میذاری تو دست من و با حیای خاصی میگی:
" منو از خیابون رد می کنین؟!"

نظرات (1)
جمعه 24 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:29 ب.ظ
سلام محمد جان
خیلی مخلصیم.
مرخصی هستی یا تموم شد؟

امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلاااام
مخلصیم سید
امشب شب آخره! لیله الوداع!
به امید دیدار تو آمریکا!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است