X
تبلیغات
رایتل

فلسفه رفتن

سه‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:43 ب.ظ

در یک شب مهتابی یه نفر داشت کنار روخونه قدم میزد. از دور یه نفر رو دید که رفته بالای لبه پل و میخاد خودشو بندازه تو رودخونه و خودکشی کنه...از دور با هیجان و ترس فریاد زد اونکارو نکن! ...و براش از راهکارای مختلفی حرف زد... و متقاعدش کرد که برای مدتی کوتاه از تصمیمش صرف نظر کنه و با هم برن کافیشاپ کنار رودخونه و حرف بزنن. تا بتونه متقاعدش کنه در تصمیمش تجدید نظر کنه. اونا مدتها در مورد مشکلات و مسائل پیرامون با هم صحبت کردن و وقتی از کافیشاپ اومدن بیرون، باهم به لبه پل رفتن و با هم خودکشی کردن!!

این داستان کوتاه رو شاید قبلن هم شنیده بودین... رفتن یهویی بعضی دوستان منو یاد اون انداخت! من همیشه برام سوال بود چرا دکتر یهو رفت، حالام بهزاد، فکر کنم اگه باهاشون به کافیشاپ برم منم یهو بذارم برم! :))

نظرات (1)
یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 10:05 ق.ظ
سلام مدیر.خوبی؟منو یادت میاد.
دلم برات تنگ شده.اومدم یه سری بهت بزنم و احوالی ازت بپرسم.کجایی ؟الآن چه میکنی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام استاد. چه عجب یادی از ما کردین...
خیلی خوشحالمون کردی...
براتون ایمیل فرستادم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است